تبليغاتX
کلبه ای به اندازه ی تنهایی

کلبه ای به اندازه ی تنهایی

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 11:17 | لینک ثابت |

 شاید دل تنگ بودن یک سنگدل گناه است ...

 دلــم تنگ است به وسعت زیبایی چشمانت ..

دلــم تنگ است به اندازه ی بزرگی قلبی که داری

 و در آن همه کس و هر کس را جا می دهی  .. 

دلــم تنگ است برای گرفتن دستانت ..

دستانی خالی از حقیقت که

 مهربانی را به فراموشی سپرده اند ، 

دلــم تنگ است برای روزها و شب ها ..

حتی

چندی است نمی دانم شب و روز

در چه لباسی می آیند و می روند  ... 

گویند زیبایی شب با ستاره هاست  ..

اما 

چرا من هیچ ستاره ای را

در آسمان تاریکم نمی یابم ؟

حتی ماه دیگر با ان همه سخاوت

 در آسمان گرفته ام دیده نمی شود

دلــم تنگ است به اندازه ی تمام روزهایی که نبودی ..

دلــم تنگ است

 به اندازه ی تمام روزهایی که تو را نداشتم و ندارم

باور کن که دلم خیلی تنگ است

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 21:39 | لینک ثابت |

آيا مي‌دانيد بزرگترين دشمن شما در اين دنيا كيست؟ بزرگترين دشمن شما،‌ همان ذهنتان است. افكار منفي در سر پروراندن، فكر و ذهن ما را به دشمن شماره يك ما تبديل مي‌كند. (باربارا دي آنجليس)

شما آنچه را كه مي بينيد باور نمي كنيد بلكه آن چيزي را مي بينيد كه قبلا به عنوان يك باور انتخاب كرده ايد. (برايان تريسي)

بزرگ ترين خطري كه كيفيت زندگي ما را نابود مي‌كند، افكار و باورهاي مخرب است. (آنتوني رابينز)

هر چه را كه ما بخواهيم همان چيز، خواهان ماست و هر چه مطلوب ما باشد همان چيز طالب ماست. (وين داير)

 همه انديشه خود را روي خواسته مهم زندگي‌تان متمركز كنيد. اين تمركز بايد پيوسته و ادامه دار باشد. همه دقايق، همه ساعات،‌همه روزها و همه هفته‌ها. (چارلز پاپلتون)

هر وقت سنگي جلوي پايت افتاد به بالاي اون برو و از بالاي اون به دور دستها نگاه کن

زياد از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتند که انتظارش را نداري(مارکز)

انسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نميتوان شکست داد. ( ارنست همينگوی)

بسيار دعا كن ; زيرا دعا كليد هر رحمتى است و مايه روا شدن هر حاجتى و آنچه نزد خداست جز با دعا به دست نمى آيد. هيچ درى نيست كه بسيار كوبيده شود مگر آن كه بزودى به روى كوبنده باز گردد

خدایا کفر نمی گویم ! پریشانم ... چه می خواهی تو از جانم !؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ... خداوندا تو مسئولی . خداوندا ! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ... چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . "شریعتی"

و در آخر اين مطلب رو با يك جمله اي بسيار زيبا به پايان ميرساند :

اگر خدا آرزويي را در دلت انداخت ، بدان كه توانايي رسيدن به آن را در تو ديده است

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 17:57 | لینک ثابت |

اگه یه روز دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گردم و نگات می کنم....... بدون برام مهمی اگه یه روز دیدی که وقتی داری می افتی بر می گردم و با عجله میام به سمتت...... بدون برام عزیزی اگه یه روز دیدی که وقتی داری می خندی بر می گردم و نگاهت می کنم....... بدون که واسم قشنگی اگه یه روز دیدی که وقتی داری گریه می کنی و میام باهات اشک می ریزم...... بدون دوستت دارم اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنم...... بدون که عاشقتم اگه یه روز دیدی که وقتی داری ترکم می کنی برات فقط سکوت می کنم...... بدون دیونتم اگه یه روز دیدی که از نبودت داغون می شم...... بدون برام همه چی بودی اگه یه روز دیدی که از بی تو بودن می نالم...... بدون بی تو میمیرم اگه یه روز دیدی که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیدم...... بدون که در انتظار مرگم اگه یه روز دیدی که یه گوشه افتادم و یه پارچه ی سفید روم کشیدن...... بدون واسه خاطر تو مردم

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 10:34 | لینک ثابت |

 

تنها و خسته بر ساحل دلتنگي نشسته ام ، خيره بر امواج دريا ، روي ماهت در آسمان قلبم لبخند مي زند و چشمانم از شوق ديدنت باراني مي شود .چرا مرا راهي به سوي كوچه باغ مهرباني ات نيست ؟ چرا پشت حصار فاصله ها تنها مانده ام ؟ چرا دستم از دامانت كوتاه است ؟ شايد كوتاهي از خودم باشد ، اما مي دانم تو بزرگوارتر از آني كه اين غريب خسته را در غربت دلتنگي تنها بگذاري .

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:42 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:11 | لینک ثابت |

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي. براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي. براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي. براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي. براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي. براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي. براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي. براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي. براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي. براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي. براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم" براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي. براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي. براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي. براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي. براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي. براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي. به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه : لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم " آغوش من هميشه براي تو باز است. هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم. هميشه پشتيبانت هستم. من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود. فقط كافي است چيزي از من بخواهي , بلافاصله از آن تو خواهد شد. مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم. من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي. در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي. هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم. همين الان در فكر تو هستم. تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري. من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است. هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن. من هنوز در چشمانت گم شده هستم. تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 12:59 | لینک ثابت |

 

تنها کسی که خوب مرا درک می کند یکروز زادگاه مرا ترک می کند

من می گم بهم نگاه کن تو میگی که جون فدا کن

من میگم چشمات قشنگه تو میگی دنیا دورنگه

من میگم چقدر توماهی تومیگی اول راهی

من میگم بمون همیشه تومیگی ببین نمی شه

من میگم خیلی غریبم تو میگی نده فریبم

من میگم خوابتو دیدم تومیگی دیگه بریدم

من میگم هدف وصال تو ولی میگی مهاله

من میگمیک عمره سوختم تومیگی قلبمو دوختن

من میگم چشماتو واکن تو میگی منو رها کن

من میگم خیلی دیونم تو میگی اره میدونم

من میگم دلم شکستست تو میگی خوب میشه خستست

من میگم بشین کنارم تو میگی دوست ندارم

من میگم بهم نظر کن تو ولی میگی سفر کن

من میگم واسم دعا کن تو میگی نظر رضا کن

من میگم قلبمو نشکن تو میگی من میشکنم من

من میگم واسط میمیرم تو میگی نمی پذیرم

من میگم شدم فرا موش تو میگی رفتم از هوش

من میگم که رفتم از یاد تو میگی نمرده فرهاد

من میگم باز شدی حیرون تو میگی بیچاره مجنون

من میگم واسم عزیزی تو میگی زبون میریزی

من میگم تو خیلی نازی تو میگی غرق نیازی

من میگم دلم رو بردی تو میگی به من سپردی

من میگم کردم تعجب تو میگی دیگه بگو خوب

من میگم تنها یی سخته تو میگی این دسته بخته

من میگم دل تو رفته تو میگی هفت روز هفته

من میگم راه تو دوره تو میگی چاره عبوره

من میگم میخوام بشم گم تو میگی حرفهای مردم

من میگم نگذری ساده تومیگی ادم زیاده

من میگم دل به تو بستن تو میگی اینقده هستن

من میگم تنهام میزاری تومیگی طاقت نداری

من میگم خدا به همرات تومیگی چه تلخ حر فات

من میگم اهل بهشتی تومیگی چه سرنوشتی

من میگم تو بیگناهی تو میگی چه اشتبا هی

من میگم که غرق دردم تو میگی می خوام بگردم

من میگم چیزی میخواستی تو میگی تشنم راستی

من میگم از غمه ابه تو میگی دلم کبابه

من میگم برو کنارش تومیگی رفت پیشه یارش

من میگم با تو چیکار کرد تومیگی کشت وفرارکرد

من میگم چیزی گذاشته تو میگی دو خط نوشته

من میگم بختش سیاه تومیگی اون بی گناه

من میگم رفته که حالا تو میگی مونده خیالا

من میگم میاد یه روزی تومیگی داری میسوزی

من میگم رنگت چه زرده تو میپرسی برمی گرده

من میگم بیاد الهی تومیگی که خیلی ماهی

من میگم ماهت سفر کرد تومیگی تو رو خبر کرد

من میگم هرکی با ماهش تومیگی بار گناهش

من میگم تو بی وفایی تومیگی بریم یک جایی

من میگم دلم اسیره تومیگی نه خیلی دیره

من میگم خدا بزرگه تومیگی زندگی گرگه

من میگم به روزها شک کن تومیگی بهم کمک کن

من میگم خدا نگهدار تومیگی تا چی بخوات یار

من میگم که تا قیامت برو زیبا به سلا مت پشتت رو اب نمیریزم تا نرونتت عزیزم

نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 10:40 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مریم در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 13:23 | لینک ثابت |

باز مانند هميشه سفارش يك فنجان قهوه داد . دقيقا سي پنج سال بود كه هر روز به فرودگاه مي آمد و تا لختي از شب در ترياي فرودگاه مي نشست . سفارش يك قهوه بدون شير و شكر مي داد و منتظر مي نشست. ديگر تمامي كاركنان فرودگاه اعم از قديمي و جديد او را مي شناختند . همه چيز برمي گشت به سي و پنج سال پيش . در سفري كه به هندوستان رفته بود ، يك مرتاض كه در كلكته زندگي مي كرد به او گفته بود كه نيمه گمشده اش را در فرودگاهي پيدا مي كند و او اين سالها را تماما در ترياي فرودگاه گذرانده بود . روزهايي مي شد كه بيش از هفتاد فنجان قهوه خورده بود ولي تا به امروز كه خبري از گمشده اش نبود . موهاي كنار شقيقه اش همگي يكدست سفيد شده بودند و تمامي دندانهايش يك به يك از داخل بعلت مصرف بالاي قهوه پوك شده بود . از فيزيكش فقط يك تركه باقي مانده بود ولي باز ادامه مي داد . مي دانست كه مرتاض هندي اشتباه نكرده است . او در اين مدت ، تمامي ساعات پروازي را به خاطر سپرده بود و مطمئنا اگر اطلاعات پرواز در يك روز مريض مي شد و نمي آمد ، حتما او مي توانست جاي او را بگيرد . بر پايه تجربه مي دانست كه پرواز تورنتو ، تا يك ربع ديگر به زمين مي نشيند . قهوه اش را هورتي كشيد و جمعيت را شكافت و در اولين رديف ايستاد . مسافران يك به يك وارد گيت مخصوص مي شدند و او تك تك آنان را نظاره مي كرد . نيم ساعت كه گذشت ، دوباره به تريا برگشت و يك قهوه سفارش داد . گمشده اش در اين پرواز هم نبود . صورتش هيچ حس خاصي نداشت ، يعني اين همه سال برايش حسي باقي نگذاشته بود . اكنون مردي پنجاه و شش ساله شده بود . خدمه پرواز كه آخرين نفرات خارج شونده بودند ، برايش دستي تكان دادند و از در خروجي فرودگاه خارج شدند . اخبار روزنامه اي را كه در جلويش بود خواند و منتظر پرواز بعدي كه از استكلهم ، يك ساعت و نيم ديگر بر زمين مي نشست شد . يك ربعي كه گذشت ، چند مهماندار نزديكش شدند و حالش را پرسيدند . در ته دلش دوست داشت كه با يكي از اين مهمانداران ازدواج كند ولي دايما حرف مرتاض در گوشش زنگ مي زد و او مي خواست كه طبق سرنوشت اش عمل كند . بعد از ساعتي كه پرواز استكهلم هم بر زمين نشست ، گمشده اش را نيافت . او مي دانست كه امشب پروازي ديگر در اين فرودگاه نمي نشيند ، پس به خانه اش رفت تا براي فردا صبح ساعت چهار و بيست و هفت دقيقه براي پرواز آمستردام ، خواب نماند . سال ها بعد ، وقتي جنازه اش را از فرودگاه به بيرون مي بردند ، تمامي مهمانداران برايش گريه كردند و او هيچگاه نفهميد كه حداقل نيمي از مسافراني كه از اين فرودگاه خارج شده بودند ، فقط منتظر اشاره اي از طرف او بودند ، تا عمري عاشقانه با او زندگي كنند

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 21:29 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://eshgheman1386.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386

آرشیو موضوعی

دردتنهایی
بی صدا فریاد کنم
بیا مال من باش


پیوندها
علیرضا
سروش آسمانی
احساس با تو بودن...
عشق های اینترنتی(محسن)
کاراته ساساکی ها شوتوکان استان یزد(محسن)
پسری با چشمان ابی(ارش)
به نام بزرگ معمار هستی (متین)
تنها پسر عاشق(میلادعزيز)
کامی جون
فرزاد
عشق جاودان(مهدی)
کلبه ی ارزوها
دادش مرصاد
عشق جاودان
on شو با حات کار دارم
عشق رضا ونازنين
اخر عشق به ديدارم امد
هزارويك شب من پر از صداي تو بود
قوقولي قوقو
ايا جوينده ي عشق هستيد
کلبه تنهایی(نرگس)
پری دریایی (پریسا)
هجوم گلها
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس