کلبه ای به اندازه ی تنهایی
کلبه عاشق
اي كسي كه بدون تو زندگي را با همه ي زيبايي هايش براي لحظه اي نه چندان ناچيز هم نمي خواهم اي كسي كه زندگي را در چشمان بهاريت معنا ميكنم كاش ميدانستي اين قلب كوچك و عطش زده ام چگونه با ديدارت بال وپري براي رهايي مي يابم بدون تو برگي در خران زندگيم.برگي خزان ديده در بهار زندگي برگي زردو خشكيده كه با تلنگري زندگي را بدرودخواهد گفت ورفتنت مانند طوفان است كه هرگز مرا بر روي شاخه باقي نخواهد گذاشت پس با من بمان كه تو تنها روياي سبز خزان ديدهام هستي و بدون تو زندگی برايم مفهومی جز تاريكی و سياهی ندارد دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداری ، دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميدانی اما همه يك سو و تو نيز يك سوی ديگر تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند يه دل شكسته دارم كي مي خره ؟دوستم گفت :يه جا سراغ دارم كه قلباي شكسته را خوب مي خرن آدرس اونجا رو به زحمت پيدا كردم .تو يكي از كوچه هاي تنگ و تاريك تابلوي مغازه خيلي قديميه ،طوري كه اصلا" معلوم نيست چي نوشته فقط يه كلمه قلب و يك كلمه اي كه نصفش پيداست ابر....كه اون هم با هزار مصيبت ميشه خوند صاحب مغازه يه پيره مرده،نشسته روي يه صندلي چوبي و داره با نخ محكم يه قلب كوچيكو وصله ميزنه.واي چقدر قلب اينجاست بزرگ،كوچيك،متوسط،يه تعدادي تو شيشه الكل هستن،يه سري هم خشك كرده زده به ديوار - – - - - - - - - - اونو ور انداز مي كنه و زير لب يه چيزايي ميگه ......ايم دوتا درست ميشه،اين يكي خيلي بزرگه.چند دقيقه فكر ميكنه - - - - - - - - - - - با لبخند پرسيدم - با خشم نگاه كرد و با عصابانيت گفت - - - - - - با مسخرگي يه پوز خندي زد و گفت - بيني همه مال عاشقاي واقعي هستند كه از عشق حقيقي مردن ،پس تو چرا هنوز زنده اي؟ نه ،اصلا" قلبت به درد نمي خوره قلبمو ازش پس مي گيرم و بر ميگردم .تو راه همش به جمله آخر پيره مرد فكر مي كردم ." يه عاشق زنده؟اصلا" با عقل جور در نمياد خونه كه اومدم يه راست رفتم رو تختمو دراز كشيدم وقتي خوابم برد تو خواب ديدم دارم با قلبم حرف مي زنم اون به من مي گفت تو چرا مي خواي منو بفروشي ؟ مگه من چه گناهي كردم ؟ اصلا" تقصير خودته كه منو اينقدر شكننده بار آوردي!!! بعد يهو زد زير گريه و من از خواب پريدم . عرق كرده بودم ،دستم روگذاشتم روي قلبم و مدام تكرار مي كردم " بيفته .............................................؟؟؟؟؟؟ بيشتر از آنچه كه تصور ميكنی دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم و بدون تو زندگی برايم مفهومی جز تاريكی و سياهی ندارد دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداری ، دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميدانی اما همه يك سو و تو نيز يك سوی ديگر تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند
هنگام مرگ مرا در تابوت سياه قراردهيد تا همه بدانندهر چه سياهي بود كشيده ام و دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند با خودهيچ به گور نميبرم وچشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانندهميشه چشم انتظار بودم واولين روز بر سرقبرم يخي به شكل قلب قرار دهيد؛ كه بجاي معشوق برايم اشك بريزد تا به هر جا ميرود تابوت من اين غوغا به پا خيزد و بگويند چه سنگين ميرود اين مُرده از بس كه آرزو دارد روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد واژه خسته ُکه يک روز کبوتر شد و رفت
این چه حکمتی است که باعث میشود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟! زندگی لبخندی زد و گفت: هرگز براي عاشق شدن به دنبال باران و بهار و بابونه نباش... گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند پاي كس ديگري در ميونه اون كه مي گفت چاره فقط سكوته واسه جواب حرف عاشقونه نمي دونم چي شد كه رفت و آخر پيغام فرستاد من مي رم ديوونه





تنها آرزويم اين است كه سالم و سر افراز باشي و جز اين از خدای خويش هيچ آرزويی را ندارم
اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه ای است از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!
آموختی كه عشق يعنی تا پايان زندگی ماندن و تا پايان زندگی دوست داشتن!
هر جای دنيا كه هستی بدان كه در اين دنيای بزرگ كسی هست كه عاشق و ديوانه تو می باشد !
عزيز دنيا خيلی بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلی و مجنون است،
دوستت دارم خيلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جای ابرازی برای آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه های تو و گريانم از اشكهای تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !
دوستت دارم... چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد!
اينبار با فرياد ، با چشمهای گريان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن مي گويم كه دوستت دارم
ولي......
آخر قصه چيست ؟ تو بگو!
اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟
اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ،
ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است…


تنها آرزويم اين است كه سالم و سر افراز باشي و جز اين از خدای خويش هيچ آرزويی را ندارم
اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه ای است از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!
آموختی كه عشق يعنی تا پايان زندگی ماندن و تا پايان زندگی دوست داشتن!
هر جای دنيا كه هستی بدان كه در اين دنيای بزرگ كسی هست كه عاشق و ديوانه تو می باشد !
عزيز دنيا خيلی بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلی و مجنون است،
دوستت دارم خيلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جای ابرازی برای آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه های تو و گريانم از اشكهای تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !
دوستت دارم... چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد!
اينبار با فرياد ، با چشمهای گريان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن مي گويم كه دوستت دارم
ولي......
آخر قصه چيست ؟ تو بگو!
هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟
جواب خاطره ها يم را چه بدهم؟
بي تو و صداي مهربانت با كدام لاي لاي بخوابم؟
آخر؟ نه....! باورم نمي شود! نمي شود كه ما، تمام شود!
مي شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟
اصلا تو نباشي ، من مي مانم؟ نمي دانم! شايد
نبود تو از همه چيز اين جهان بي رحم وحشتناك تر است!
آخر قصه چيست؟
نه! نمي شود! عشق كه تمام نمي شود ، مي شود؟!
نه! نه! نه! نه!
اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟
اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ،
ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است…
اي مردماني كه مأمور دفن من هستيد:
![]()
![]()
![]()
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

چو درمانم نبخشيدي به درد خويش خو كردم
چرا رو در تو آرم من كه خود را گم كنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو كردم
صفايي بود ديشب با خيالت خلوت ما را
ولي من باز پنهاني تو را هم آرزو كردم

| Design By : Night Skin |


